تا تو به خاطر مني ...

....

تا من ، من بمانم  و اين جنايت خاموش مرگ  را از سر بگذراند ، 

اين پا و آن پا كن،

و

بر سر هيچ تصميمي نمان! بُرودت اين اعتراف  را در جانم "ها" كن،

بمان!

من رای می دهم!

....

مباداتر از دیروزم

و این باد هم که می وزد انگار صدای توست

گلوگاه آسمان را می بُرد با همین خرافه های اندوه!

و

من سر می کوبم اژدها وار به دیوارکه دردت را به جان خریده ام.

می خزم در درون خودم از گلایه و اعتراض

و

از هوش می روم روی دامنت

وطنم.

 

رگ خشك بودن من...

.....

جور در نمي آيد!

هي اين " يعني برگردهايت " كه رديف مي شود، دل آدم هرّي مي ريزد پايين كه يعني نبودي، رفته بودي،...

نيستي!

جور در نمي آيد اين يعني برگردهايت با سرو ته مغزت!

حالا هي وقت صرف فعل آمدن كن.

بن ماضي اش را هم كه ببيني و مغز مضارعت را نديد بگيري، هنوز ساده است!

آمد!

همين، بيا !



به مستي

....

حالم خوش نيست!

حالا بيايم و هي بنويسم،

هي بگويم براي آخرين بار است كه مي گويم،

كجاي نظام حرف هاي تو تكان مي خورد؟

يك جاي اين كار هميشه مي لنگد، از همان نگفتن هاي لعنتي!

.....

مي روم !

تا بيش از اين درگير آمدن حرف هايت نباشم.


آدرنالین

....

خودم را پس می گیرم!

به هر قیمتی شده..

از این همه تاریخ مچاله شده ی تووی سوراخ سمبه های کیف کوچکم!

و

آنوقت برای همین تقصیر های جاهای خالی ات مثلن یک روز با تو قرار می گذارم که برویم تووی یک کافه بنشینیم ،

تو رو به روی من سیگار بکشی و من از ارتفاع بترسم!

جیغ نزنم

اما بعد از تمام شدن سیگارت شاد باشم!

 

از نو برایت می نویسم....

از امشب ...

یادش به خیر!

کاش بنویسم.

...

برای جیغی که در سرم بلند شده  است.. ( ۱)

 

۱ـ حامد ابراهیم پور :برای جیغی که در سرت بلند شده است

                          برای روح زنی که همیشه در کمد است.

اکنون ،با چمدانی در دست....

......

تا چشم کار می کند اثری از با تو بودن نیست

و

این جاده ی سودایی هم می داند

حالا که رفته ای

همین هجرت نسنجیده ات

از جان این اتاق

پوست کلفت غرورم را کنده است.

 

این غیر ممکنه.....

....

حواسم هست

که

این

دنج آخر من است!

می بینی

بوی ندانستن های من

تا هفت خیابان آن طرف تر را برداشته است!

 

 

 

که ویرانم به جان تو ...

....و هنوز روزگارم تمام سر نیامده

یک راست می روم سراغ اصل مطلب :

چشمان شما

همان

رازیست

که گلستان به جان آتش افکند!

روی شانه هایم که سر می گذارید

به اعتماد

اعتبار می بخشید!

من زنده ام

اما سر سوزنی هم فرق نمی کند!

...

باید این نفس را قبل از سکوت کردنم دیگر عمیق بکشم!

می خاهم ترک کنم .