نفسم این خاکه....
سلام ایران خانم جانم!
روزگار درازی می شود این دست و دل نا به سامان ناماندگارمان یاری نمی دهد تا سوادی خدمتتان بفرستیم و مراتب غم آلودگی و تکدرمان را از باب این همه جفا و جسارتی که به محضرتان می رود عرض نماییم .
دروغ چرا ایران خانم جانم؟ از آن هجدهم جمادی الثانی سنه ی یکهزار و چهارصد و سی به این طرف هیچ حال و روز خوشی نمانده جز آه و اشک سبزی که بر رخسارمان روان است و بغض و خشمی که در جانمان جاری و سیال!
آه ، از شما چه پنهان که دلخوشی مان این شده هر از گاهی عکس های دسته جمعی باغ هفتاد و شش را از گنجه بیرون می آوریم رویش دست می کشیم و به لبخند آن روزهای شما دل آرام می کنیم....
ایران خانم جان،
خدا عالم است که می خواستم این سوادم را خالی از رنج و تکدر سیاه کنم و خدمتتان بفرستم،اما نشد!
اصلن از آن روز که آن از خدا بی خبرها این همه لیچار بارتان کردند و مقابل نظر دیدگان ما آن ترمه ی سبز دستبافتان را دریدند ،جان به جانمان هم کنند غمی جانکاه و روح فرسا میان این دل و گلوی ما بال می زند که جز به دیدار شمایل آرام شما قرار نمی گیرد!
ایران بانو جان نازنین ما!
تتمه ی سوادم را به بیتی از ملک الشعرا جناب بهار مزین می نمایم و بیش از این خاطر نازنینتان را مکدر و پریشان نمی کنم!
آشفت روز بر من از این رنج جانگزای
بخشای بر من ای شب آرام دیر پای
ای لکه ی سپید زمغرب ،برو برو
وی لکه ی سیاه زمشرق،بر آ بر آ....
آه ایران خانم جان،همه ی دلخوشی ما ! دل ناخوش روزگارتانیم.