X
تبلیغات
من هنوز بر آنم... - به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم....

امروز بعد از مدتها دفتر با تو بودنم را ورق زدم،

پر رنگ پر رنگ اولش نوشته بودم:...شمایل تو بدیدم  نه عقل ماند و نه هوشم.

.......

روی تخت خوابم   خوابیده ام ،پاهایم آویزان از پله های رویا،

نگاهم پر از گریه های نبودنت و پرده ی بنفش مردمک چشمان تو بی تابی پنجره ام را پوشانده است.

بی تاب همه ی صدا ها را می نوشم،چقدر صدای تنهایی بلند است....

آنگاه که لذت با تو بودن از حضور شانه خالی می کند،ماه هم از فقر می میرد و بی اختیار آسمانم سرگیجه می گیرد.

صدای پای توست؟

......

تنها تویی که می دانی من از کودکی ام هزار یادگاری را زیر درخت بلند سیب پنهان کردم، و فقط تو می دانی وقت لی لی پاهایم می رود روی خط و می بازم.

چقدر تصور آمدنت خوب است....

امشب جمعی از ابرهای روسپی خبر نابودی ام را باران کردند،درست همین امشب که تو مهربان مرا می شنوی!

تویی؟...

راستی ! تو این را هم می دانستی که من در اتاقم درست وسط بالشم برکه ای دارم که شبها قایقم را میان آن می رانم.

چقدر این روسپیان می گریند......

من صبح ها در آن برکه صورتم را آب می دهم ،خورشید را آبی می کنم و

تو را می بوسم.

برایم شوکران آوردند...

تو نیامدی! و من اولین جام را می زنم.

چقدر صدای باران نزدیک است و من هنوز به راه توام!

آسمانی که مال من است می غرد ، نبودنت را برق می زند و من تو را داد می زنم.....








+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 20:41 توسط زهرا مهربان |